روز مبادا روزی ست که صبح
وقتی بیدار می شوم
با دیدن سقف
و نبودن تو
آغاز می شود

از دگرگونی رنگ و صداها
و انهدام بوسه های خندان صبح
و باختن روزانه ی بازی های معلوم
راه به تو جستم.
زیبایی...
موش کور خسته را وحشت زده کرد.

کاریکاتور از مانا نیستانی ست!
چشم های ات عیدندچشم های تو که در من دایرند
صدای بی قراری
که هنوز پی آب و هوای من است
عید تویی!

وداع ات
پایان معجزه ست.
عصر آهن،
آغاز می شود.

شعرهات را شیر بده
می شنوی
گریه می کنند
روزها خودشان را خراب کرده اتد
بوی شعر و-ش-ا-ش
اتاق را
تو را
و بستر کاغذی ما را
فتح می کند.

سیب و وسوسه
چشم های تو اند
در صلح کاذب جهان مارها..

گاهی از تو داخل می شوم به خودم
دست می سایم
روی خودم خم می شوم
بیرون نمی شوم!

این روزها
سپور سحرخیزی می آید
لنگ و لاغر
مرا از آغوش تو
جارو می کند..

چشم ام تنهاست
کلمات رقصان
در نوبتی دیگر
در من می چرخند
خطی موازی به من
از کلمات
تا پاییز
ختم می شود




